عشق 3
41 بازدید
موضوع: اخلاق و عرفان

گاهی  ریشه لفظی برخی  از  واژه ها کمک زیادی در روشن شدن مفهوم ،معنای  لغوی واصطلاحی خود به ما می کنند ولی متاسفانه در کلمه عشق به این صورت نیست

کلمه عشق مشتق از �عَشَقَه� بوده و �عشقه� گیاهی است که هر گاه به دور درخت می پیچد آب آن را می خورد؛ در نتیجه درخت زرد شده، کم کم می خشکد.برخی گفته اند همان پیچک فارسی خودمان است

با این معنای اشتقاقی عشق خیلی هنرمند باشیم با استفاده از ذوقیات می توان گفت: عشق نیز با عاشق چنین می کند روی عاشق در فراق معشوق زرد می شود واین دوری از معشوق بالاخره عاشق را خواهد کشت ویا باز جمله هایی در همین سبک وسیاق که در بعضی موارد حتی نتیجه عکس می دهد یعنی عشق زیبا را تبدیل به قاتلی می کنیم که به دور شاهرگ زندگی عاشق بیچاره می پیچد ودر نهایت نیز او را می کشد این عشق که تعریف شد طفیلی و زالو صفت است در حالی که عشق زیباست ودر دنیای زیبای عشق ، عاشق خودش با دل وبا ذوق وشوق گام  به سرای معشوق می گذارد

اما در اصطلاح �عشق� عبارت است از �محبت شدید و قوی� و به عبارت دیگر، عشق مرتبه عالی و اعلای محبت و دوست داشتن است.ولی برخی ما را از تعریف کردن عشق برحذر داشته اند و گفته اند  �هر کس عشق را تعریف کند، آن را نشناخته و کسی که از جام آن جرعه ای نچشیده باشد آن را نشناخته و کسی که گوید من از آن جام سیراب شدم، آن را نشناخته، که عشق شرابی است که کسی را سیراب نکند.�

عطارمی گوید:

پرسی تو ز من که عاشقی چیست؟

روزی که چو من شوی، بدانی

اما تقسیم بندی درباره عشق:

آیا تقسیم بندی زیر مورد قبول است که فرموده اند:

مراتب عشق از دیدگاه دنیوی(سکولار):

عشق حقیقی=عشق به امور مادی

عشق مجازی= عشق به وسایط و وسایلی که انسان را به معشوق مادی میرساند.

عشق کاذب = عشق به امور متعالی

مراتب عشق از دیدگاه فلسفی:

عشق حقیقی= عشق به حقایق و ذوات عقلی

عشق مجازی= عشق به اوصاف عقلی

عشق کاذب= عشق به امور مادی و دنیوی

مراتب عشق از دیدگاه عرفانی:

عشق حقیقی= عشق به ذات الهی

عشق مجازی= عشق به اسما و صفات الهی

عشق کاذب= عشق به ماسوی اعم ازدنیوی و اخروی

برای شروع این بحث حساس توجه شما را بحث حقیت و مجاز که در سایت پزوهشکده باقر العلوم آمده است جلب می کنم

حقیقت در لغت به معنی چیزی است که به طور قطع و یقین ثابت است یا اسمی است برای چیزی که در محل خویش مستقر است. و در اصطلاح فلسفی عبارتست از آن قضیه ذهنی و ادراکی که با واقع و نفس الامری (که از آن حکایت می‌کند) مطابقت دارد، یعنی آن ذهنیتی که با عینیت مطابق است.  البته این واژه، استعمالات دیگری نیز دارد که عبارتند از:

الف) حقیقت در مقابل اعتبار که مراد از حقیقت ذات شیء و مراد از اعتبار، حیثیات لاحقه است.

ب) حقیقت در مقابل مفهوم، چنانچه می‌گویند بینایی داخل در مفهوم �عمی�(عدم بینایی) است نه در حقیقت و مصداق آن، چنانچه اگر کسی بخواهد مفهوم بینایی را بفهمد باید مفهوم عمی که عدم بینایی است را درک کند یعنی فهم ملکه با عدم ملکه میسر است.

ج) حقیقت در مقابل مجاز، چنانچه می‌گویند استعمال کلمه شیر در انسان شجاع، مجاز است نه حقیقت.

بحث در مورد واژه حقیقت، قدر مسلم از زمان افلاطون مطرح بوده است. او در باب اخلاق می‌گوید که انسان در جستجوی سه چیز است؛ خیر، حقیقت و سعادت. ولی در کلمات فلاسفه به هیچ گاه به صورت مستقل به آن اشاره نشده است و همیشه در لابه‌لای بحثها پنهان بوده است. در قرن اخیر به علت ایرادهائی که فلاسفه غرب به بحث شناخت شناسی کلاسیک و سنتی و تعریف مشهور حقیقت، وارد کردند، این بحث به عنوان یکی از جنجالی ترین مباحث فلسفی درآمده است.

*****************************************

مجاز در لغت به معنای طریق (راه راست)، گذشتن و عبور کردن و راه گذر است؛ (شیرازی، احمد امین؛ آئین بلاغت، تهران، دفتر انتشارات اسلامی، ۱۳۷۳، ص ۲۷۵) و در اصطلاح ادبی به لفظی گفته می‌شود که شاعر در کلام می‌آورد و معنای دیگری غیر از معنای اصلی و ظاهری آن را در نظر دارد و با بکار بردن قرینه‌ای ذهن مخاطب را از معنای ظاهری به معنای باطنی مورد نظر خود رهنمون می‌کند. بنابراین، در مجاز لااقل باید دو معنا باشد که میان آنها �علاقه� و ارتباطی وجود دارد و گوینده کلام با آوردن �قرینه� ای در کلام خود، ذهن شنونده را از معنای حقیقی منصرف سازد و به معنای مجازی کلام برساند.

بنابراین، مجاز استعمال لفظ در غیر معنای موضوع‌له و اصلی است با وجود قرینه‌ای که مانع از ارادۀ معنای اصلی باشد و نیز وجود علاقه‌ای، زیرا شرط نقل معنای اصلی (حقیقی) به معنای غیراصلی (مجازی) وجود مناسبتی بین آن دو هست که این مناسبت را علاقه می‌گویند. وقتی مثلاً گفتیم:

جهان دل نهاده بر این داستان

همان بخردان و همان داستان

(فردوسی)

کلمۀ جهان را به معنای غیر موضوع له، یعنی �جهانیان� استعمال کرده‌ایم اما، این استعمال با دو شرط صورت گرفته است: اول با وجود قرینۀ �دل نهادن بر داستان� که علامت و نشانۀ آن است که کلمۀ جهان در غیر معنای اصلی خود استعمال شده است زیرا جهان در صورت ارادۀ معنای حقیقی نمی‌تواند دل بر چیزی نهد؛ دوم با وجود مناسبت و علاقه‌یی بین جهان و جهانیان (معنای غیراصلی) که علاقۀ بین آنها علاقۀ حال و محل است. (صفا: ۱۳۷۳: ص ۴۴-۴۳)

�علاقه بر دو نوع است؛ علاقۀ همانندی و علاقۀ ناهمانندی. علاقه همانندی بر اساس شباهت است و علاقه ناهمانندی بر اساس وجود علاقه‌ای است غیر از همانندی و شباهت. قرینه نیز دو نوع است قرینۀ صارفه و قرینه ناصارفه. قرینۀ صارفۀ از ورود معنای حقیقی به ذهن جلوگیری می‌کند و قرینۀ ناصارفه بر هر دو معنای حقیقی و غیرحقیقی دلالت دارد�.(انوشه: ۱۳۸۱: ص ۱۲۲۴)

ادامه دارد.....